حكيم ابوالقاسم فردوسى

282

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

چون شب تيره گشت ، تنها و با سرى پر از انديشه برفت و بزرگان را در آنجا بگذاشت . چون كى خسرو با سرى پر از انديشه و دلى پر از خون به درون گنگ دژ آمد ، آن باغ دلافروز بهشتى را بديد كه ميوه‌اش بسان چراغ بهشت است . در هر گوشه‌اى چشمه و گلستان بود و زمينش پر از سنبل و بر روى شاخهاى درختانش پر از بلبل بود . هر كسى با ديدن آن مىگفت : اين را براى تو نهاد و در اينجا تا گاه مرگ ، شادان بمانيم . آنگاه شاه بيدار ايران بفرمود تا به جستجوى شاه توران برآيند . پس در دشت و باغ و سراى و همه‌جا نشان او را بجستند . جويندگان بسان بيهوشان برفتند تا مگر در جايى از او نشانى بيابند . چون بدانگونه تيز به جستجوى او برآمدند ، بسيارى از خويشان ِ او را بيافتند . پس بىگناهان بسيارى را بكشتند ، ليك هيچ نشانى از آن شاه بيدادگر بدست نيآمد . شهريار ايران يك سال را در گنگ دژ به رامش و ميگسارى پرداخت . همه جا چون بهشتى دلآويز ، پر از گلشن و پاليز و باغ بود . شاه نيز كه چنين ديد ، دلش آهنگ رفتن نكرد و همچنان با پيروزى و شادى در گنگ دژ بمانْد . تا اين كه همهء پهلوانان سپاه ايران به نزد شاه برفتند و او را گفتند : اگر دل شاه از جا نمىجنبد و به تخت و تاج ايران نمىانديشد ، پس بدان كه نياى تو - افراسياب - از آن سوى دريا بگذشته و كاووس شاه پير نيز كه نه اورنگ و فرّ دارد و نه گنج و سپاه ، بر تخت ايران نشسته ، پس اگر افراسياب با سرى پر از كينه به سوى ايران رَود ، چه كسى نگاهبان ايران زمين خواهد بود ؟ اگر افراسياب بار ديگر با تخت و تاج شود ، ديگر همهء اين رنجهاى ما بيهوده گردد . شاه ايران كه چنين شنيد ، به ايرانيان گفت : براستى كه اين پند شما سودمند است . پس كى خسرو بزرگان را از آن شارستان فراخواند و از آن رنجهايى كه برده بود ، با ايشان سخن گفت . آنگاه به شايسته‌ترين و گرامىترين ايشان جامه‌هاى شاهوار بداد . سپس مرزبان آن دژ را بخواست و به دو گفت : در اينجا به شادى بمان و انديشهء بدگمان را از دل بيرون كن . از آن پس كى خسرو همهء آن خواسته‌ها را ، از اسپان و گنجهاى آراسته ، ببخشيد . چنان كه همهء آن شارستان با دستبند و تخت و افسر